|
جمعه 10 تير 1390برچسب:, :: 11:10 :: نويسنده : رضا
دانشمندان توانسته اند به فرمولي دست پيدا کنند که نشان مي دهد چه عاداتي در زندگي سبب افزايش طول عمر مي شوند و چند سال به عمر ما مي افزايند. پژوهشگران دانشگاه هاروارد طي 60 سال بر گروهي 600 نفري نظارت کرده و در نتيجه موفق شدند چند عامل مهم در رفتار افراد را تعيين کنند که بر طول عمر تاثير بسزايي دارند.
طبق نتايج اين پژوهش ها، افراد خوشبخت که پول قرض نمي گيرند، بيشتر عمر مي کنند تا افراد بدبين. همچنين افرادي که شکلات دوست دارند، افراد ديندار و سبزي خواران نيز عمر طولاني تري دارند. پژوهش هاي اخير نشان دادند که افراد داراي زندگي سالم چند سال بيشتر زندگي مي کنند. براي اينکه 2 سال بيشتر زندگي کنيد: شکلات بخوريد. تحقيقات نشان مي دهند که شکلات غليظ و تلخ براي قلب مفيد است. براي اينکه 3 سال بيشتر زندگي کنيد: ديندار باشيد و دوستان بسياري داشته باشيد. تحقيقات نشان دادند که حضور مرتب در حرم و اماکن مذهبي استرس را کاهش مي دهد. همچنين دوستي و ارتباطات اجتماعي نيز همين تاثير را نشان مي دهند. براي اينکه 3.6 سال بيشتر زندگي کنيد: گوشت کمتر بخوريد. سبزي خواري و يا تنها کاهش مقدار گوشت در غذا مي تواند به علت کاهش غلظت چربي در بدن طول عمر را افزايش دهد، زيرا در ازاي آن مصرف ميوه و سبزيجات افزايش مي يابد. براي اينکه 3.7 سال بيشتر زندگي کنيد: زندگي فعالي داشته باشيد. دانشمندان تاييد مي کنند که تحرک، نرمش و ورزش تاثير مثبتي بر قلب مي گذارد و نمي گذارد که فرد چاق شود. براي اينکه 5 سال بيشتر زندگي کنيد: مطالعه کنيد. دانشمندان هاروارد به اين نتيجه رسيده اند که زنان داراي تحصيلات دانشگاهي به طور متوسط 5 سال بيش از زنان بدون تحصيلات عاليه زندگي مي کنند. براي اينکه 7.5 سال بيشتر زندگي کنيد: مثبت نگر باشيد. پژوهش ها ثابت کرده اند که ريسک مرگ زودرس براي افراد حوشبين 55درصد کمتر است. براي اينکه 8 تا 10 سال بيشتر زندگي کنيد: سيگار نکشيد. افرادي که هيچ گاه سيگار نکشيده اند، به طور متوسط 10 سال بيش از افراد سيگاري زندگي مي کنند. اگر مردان در سن 35 سالگي سيگار را ترک کنند، مي توانند به طور متوسط 5.1 سال به طول عمر خود بيفزايند. براي اينکه 10 سال بيشتر زندگي کنيد: خوشبخت باشيد. افراد خوشبخت به طور متوسط 10 سال بيش از سايرين زندگي مي کنند ![]()
چهار شنبه 11 خرداد 1390برچسب:, :: 22:13 :: نويسنده : رضا
![]()
چهار شنبه 11 خرداد 1390برچسب:, :: 20:32 :: نويسنده : رضا
يک روز آموزگار از دانشآموزاني که در کلاس بودند پرسيد آيا ميتوانيد راهي غير تکراري براي ابراز عشق، بيان کنيد؟ برخي از دانش آموزان گفتند: با بخشيدن، عشقشان را معنا ميکنند. برخي؛ دادن گل و هديه و برخي؛ حرفهاي دلنشين را، راه بيان عشق عنوان کردند. شماري ديگر هم گفتند: با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختي را، راه بيان عشق ميدانند. در آن بين، پسري برخاست و پيش از اين که شيوه دلخواه خود را براي ابراز عشق بيان کند، داستان کوتاهي تعريف کرد. يک روز زن و شوهر جواني که هر دو زيست شناس بودند، طبق معمول براي تحقيق بهجنگل رفتند. آنان وقتي به بالاي تپّه رسيدند درجا ميخکوب شدند. يک قلاده ببر بزرگ، جلوي زن و شوهر ايستاده و به آنان خيره شده بود. شوهر، تفنگ شکاري به همراه نداشت و ديگر راهي براي فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پريده بود و در مقابل ببر، جرات کوچکترين حرکتي نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زيست شناس فرياد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دويد و چند دقيقه بعد ضجههاي مرد جوان به گوش زن رسيد. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اينجا که رسيد دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوي اما پرسيد: آيا ميدانيد آن مرد در لحظههاي آخر زندگياش چه فرياد ميزد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوي جواب داد: نه، آخرين حرف مرد اين بود که، عزيزم، تو بهترين مونسم بودي. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت هميشه عاشقت بود. قطرههاي بلورين اشک، صورت راوي را خيس کرده بود که ادامه داد: همه زيست شناسان مي دانند که ببر فقط به کسي حمله ميکند که حرکتي انجام ميدهد و يا فرارميکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پيشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. اين صادقانهترين و بيرياترين راه پدرم براي بيان عشق خود به مادرم و من بود. ![]()
پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390برچسب:, :: 18:10 :: نويسنده : رضا
الماس را جز در قعر زمين نميتوان پيدا کرد و حقايق را جز در اعماق فکر نميتوان يافت.
***************************** اعتماد به نفس نمي دانيد تا چه حد اعتماد به نفس باعث اعتماد به هر چيز ديگر ميشود.
***************************** بدبختي بدبختي مربي استعداد است.
***************************** دشمن کينه و تنفر را به کساني واگذار کنيد که نميتوانند دوست بدارند.
***************************** دوستي بهترين دوستان من کساني هستند که پيشاني و ابروهاي آنها باز است.
سخناني از کنفوسيوس مردان بزرگ مرد بزرگ دير وعده ميدهد و زود انجام ميدهد.
*************************** وظيفه وظيفه را در درجه اول و ثمره اي را که از آن بايد چيد در درجه دوم بايد شمرد.
*************************** نيکي تو نيکي را از دست مده، ديگران نيز خوب خواهند شد. وجود نيکان همچو باد است و بدان همچون گياه، هرجا باد بوزد گياه به ناچار سرفرود ميآورد.
*************************** مشورت با کساني که به راه ديگري ميروند مشورت کردن بيفايده است و نشان بيخردي است.
*************************** کار در شغلي که به تو محول نيست، انديشه و تدبير مکن. سخناني زيبا از فيثاغورث سخنوري هرگز قبل از فکر کردن حرف نزن و کاري انجام مده.
********************************* سعادت بايستي با روح خود آشنا شده و سعادت را در اعماق روح و قلب خود جستجو کنيم.
********************************* کار آدمي را امتحان به کردار بايد کرد نه به گفتار، چه اکثر مردم زشت کردار و نيکو گفتارند.
********************************* فرصت فرصت از دست مده و در کار سستي مکن که ميوه آن ذلت است ![]()
شنبه 21 اسفند 1389برچسب:, :: 18:1 :: نويسنده : رضا
![]()
پنج شنبه 19 اسفند 1389برچسب:, :: 18:40 :: نويسنده : رضا
*اين روزها " به مرگ طبيعي مردن " هم غير طبيعي شده است * در دلش خانه داشتم، اما نشاني خانه ام را نمي دانست * به ساعت نگو كي قرار داري، از حسودي خوابش مي بره * نمايشگاهي از نقاشي هايش را نگاه مي كرد؛ ُ* كسي كه از زندگي زيادي جلو مي زند به مرگ هم زيادي نزديك مي شود * محبت لغت نامه عشق است... * آنقدر در چشمانش نااميدي موج مي زد كه ساحل دلم پر غم شد * براي آن كه در وقتش صرفه جويي كند، ساعتش را خاموش مي كند * آن قدر دير به حرف هايم رسيد كه پليس جريمه اش كرد * بعضي كارگاه شكلات سازي مي زنند، بعضي هم كارخانه مشكلات سازي... * هنوز هم هر شب خواب مي بينم كه از خواب بيدار شده ايم * بس كه تنها بود سايه اش هم تنهايش گذاشت * گذشتم از گذشتم... * چون رديفش بيست بود، هميشه ته ليست بود * پاييز است و از مهر مي گذرم و پيش رويم بي مهري است * عروس دريايي مي پرسد: اشك كدام عاشق آب دريا را چنين شور كرد...؟! * يكي پول خرج ميكند كه برود دربند، يكي هم پول خرج مي كند كه نرود دربند * چشمانش از شوق ديدار پر از اشك بود، آسمان خدا هم باريد * يك پايش شكسته بود و تكيه به جايي نداشت، دلخوشي اش اين بود كه صندلي شاعر شده است... * فرياد مي زد: تخته جمشي پانصد تومان...! * براي اينكه حرفام براش عادي نباشه، با پست سفارشي فرستادمشون * بعضي در 40 سالگي عاقل مي شوند و بعضي غافل * بذار حيات خلوت دلم پشت بوم دل تو باشه... * بس كه آجيل مشكل گشا گرون شده در خريدنش دچار مشكل شدم... * مشكل بعضي ها در اين است كه مشكلي ندارند... * بعضي براي كار زندگي مي كنند و بعضي ها هم براي زندگي كار * بس كه آينه دلش كثيف بود، حرف دلم را نمي ديد... ![]()
جمعه 13 اسفند 1389برچسب:, :: 21:23 :: نويسنده : رضا
![]()
جمعه 13 اسفند 1389برچسب:, :: 12:58 :: نويسنده : رضا
![]()
جمعه 13 اسفند 1389برچسب:, :: 10:39 :: نويسنده : رضا
دو نفر تنبل بانک ميزنند اولي به اون يکي ميگه: خب بيا بشمريم.
دومي ميگه: حوصله داري فردا راديو ميگه.
غضنفر ميره آزمايشگاه داد ميزنه ميگه چرا جواب خون شهدا رو نميدين؟
يه يارو ميگن اينجا چي کار ميکني ميگه پس کجا چي کار کنم!
غضنفر هي نگاه به گوشيش ميکرده و ميخنديده ، بهش ميگن اس ام اس اومده ؟ ميگه آره ، ميگن چيه ؟ ميگه يکي هي اس ام اس ميده Low Battery !!!
حيف نون مي افته توي چاه، مي گه خدا رو شکر تهش سوراخ نبود!
تومراسم ختم بلندگو مي گه: مرحوم وصيت کرده سياه نپوشين. حيف نون داد ميزنه: مرحوم غلط کرده! ما به احترامش مي پوشيم!
دفترچه خاطرات غضنفر : خيلي فقير بوديم ،هيچ پولي نداشتيم ، مادرم قادر به زاييدن من نبود ، خاله ام مرا زاييد
از حيف نان مي پرسن معيار شما واسه انتخاب همسر؟ مي گه صداقت فاطمه. عفاف زهرا. صبر زينب. فداکاري سميه. اندام جنيفر لوپز!
حيف نان از كيوسك تلفن عمومي مياد بيرون، ازش ميپرسن: سالمه؟ ميگه: آره، ولي آفتابه نداره
حيف نان ميره براي عضو شدن تو بسيج مسئول ثبت نام ازش ميپرسه معني قدس سره الشريف يعني چه؟ حيف نان يه خورده فكر مي كنه ميگه همون دمت گرم خودمونه ديگه!
حيف نان ميره استاديوم ، توي موج مکزيکي غرق مي شه!
از حيف نان مي پرسن چرا نمازت رو بدون وضو خوندي؟ ميگه آخه مي خواستم خدا رو غافلگيركنم.
حيف نان زنش دو قلو مي زاد به دکتره ميگه: دکتر ارزون حساب کن جفتشو ببرم
حيف نان و دوستش به تاکسي ميگن: آقا 3 نفر تا تجريش چقدر مي گيري؟ راننده ميگه: شما که 2 نفر هستيد! حيف نان ميگه: مگه خودت نمي خواي بياي؟
از حيف نان مي پرسن صورتي چه رنگيه؟ مي گه قرمز يواش
هواپيما داشت سقوط مي کرد همه داشتن جيغ ميزدن به جز غضنفر! ازش مي پرسن چرا تو ساکتي ؟ ميگه : مال بابام که نيست بدرک بذار سقوط کنه
غضنفر ميخواسته آتش نشان بشه توي آزمون استخدامي ازش ميپرسند اگر جنگل آتش بگيره و اون اطراف آب نباشه چه كار ميكني؟ غضنفر ميگه: هيچي تيمّم مي كنيم...
غضنفر ميره بالاي پل عابر پياده داد مي زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما اينجا رودخانه مي بينيد که اومدين روش پل زدين
از حيف نان مي پرسن يه موجود نام ببر... مي گه يخ. مي گن يخ كه موجود نيست. مي گه هست، چون همه جا نوشته يخ موجود است!
به حيف نون مي گن: اگه دنيا رو بهت بدن چي كار مي كني؟ مي گه: خفه شو! من خودم زن حيف نون با هواپيما مياد تهران، تو فرودگاه به رفيقش ميگه: اگه مي دونستم اينقدر نزديكه با ماشين حيف نون داشته تو خيابون به يه دختر نگاه مي کرده. يکي بهش ميگه مگه تو خواهر و مادر نداري؟ ميگه چرا... ولي به اين خوشگلي به حيف نون ميگن اگه حالت تهوع بهت دست بده چيکارمي کني؟ ميگه خوب من باهاش دست حيف نون مي ره ماشينش رو بيمه کنه، آقاهه بهش مي گه: خدا کنه هيچ وقت از اين بيمه استفاده نکني. حيف نون مي گه: الهي تو هم از اين پول خير حيف نون با نامزدش ميرن بيرون، گم مي شن. دختره مي پرسه حالا چي کار کنيم؟ حيف نون مي گه تو برو خونتون، من براي خودم يه فکري مي کنم.
غضنفر پسرش کور به دنيا مياد اسمشو مي ذاره حيدرمريم زاده ! دو تا ماشين با هم تصادف ميكنند. افسر مياد و ميپرسه: كدومتون مقصر بوديد؟ غضنفر ميگه: والله من خواب بودم، نديدم از ايشون حيف نون مي ره کتابخونه، داد مي زنه يه ساندويچ بدين با سس اضافه. آقاهه بهش مي گه: آقا! اينجا کتابخونه هست. حيف نون مي گه: ببخشيد… بعد يواش در گوش آقاهه مي گه: يه ساندويچ بدين با سس افغانيه ميره خونه زنه دزدي زنه ميترسه ميگه بيا اين طلاها اينم پول! افغانيه ميگه خودتو به اون راه نزن نون خشکا کجان؟
توي يک مهماني، يک خانمي رو مي کنه به حيف نون، مي گه: به نظر شما من چند سالمه؟ حيف نون مي گه: گفتنش يک خورده مشکله، اما يک کم که دقيق مي شم مي بينم اصلا بهتون نمي ياد
غضنفر ميره طوطي بخره به جاش يه جغد بهش ميفروشن. چند روز بعد ازش ميپرسن: «اين طوطيه حرف هم ميزنه؟» غضنفر جواب ميده: «حرف نميزنه ولي خيلي توجه از غضنفر مي پرسن؟ چه طوري ترک شدي ؟مي گه: اولش تفريحي غضنفر دست ميندازه دورگردن دوست دخترش بلد نيست چي بگه .ميگه گردنتو بشکونم حيف نون پول نداشته دماغش رو عمل کنه، سر دماغش رو مي گيره بالا، بهش تافت مي غضنفر تو جاده داشته رانندگي مي كرده ، يهو ميبينه يه كاميون داره از روبروش مياد، ميزنه رو ترمز ميبينه ترمزش نمي گيره . رفيقشو صدا مي كنه مي گه : اصغر اصغر پاشو تصادفو ببين . ![]()
جمعه 13 اسفند 1389برچسب:, :: 10:30 :: نويسنده : رضا
![]()
جمعه 13 اسفند 1389برچسب:, :: 10:25 :: نويسنده : رضا
یک يارو داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يه جور عجيب غريبي .
اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك مَرد با سگش راه ميره، بعد ازاون هم يك صف 500 متري از ملت دارن دنبالشون ميكن.
يارو ميره پيش جناب سگ دار ، ميگه :
تسليت عرض ميكنم قربان ، خيلي شرمندم . ميشه بگيد جريان چيه ؟ مَرده ميگه : والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم، هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرد! مَرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر مَرده راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه :
ببخشيد من خيلي براتون متاسفم ، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوال ها نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟! مَرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميكنه به 500 متر جمعيت پشت سر، ميگه : برو ته صف. ![]()
جمعه 13 اسفند 1389برچسب:, :: 10:18 :: نويسنده : رضا
من خیلی خوشحال بودم. من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم. والدینم خیلی کمکم کردند، دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود. نتیجه اخلاقی: همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید شاید براتون شانس بیاره.
![]()
جمعه 13 اسفند 1389برچسب:, :: 10:13 :: نويسنده : رضا
معلم از شاگردش مي پرسه: 5 + 5 چند ميشه؟شاگردش يه كم فكر ميكنه ميگه 11 معلم ميگه: احمق دستتو از جيب شلوارت در بيار ، دوباره با انگشت بشمار!
![]() سرهنگه داشته امتحان رانندگي مي گرفته. از يارو مي پرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه كف مي كنه مي پرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف
يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب
يارو داشته ماهي ميگرفته، يکي ميپرسه: تا حالا چندتا ماهي گرفتي؟ يارو ميگه: اين يکي رو که بگيرم، با اون 19 تائي که بعدا ميخوام بگيرم ميشه 20 تا
برنده جايزه نوبل ادبيات در زمان تقديم جايزه خود به همسرش گفت: "اين جايزه را به همسر عزيزم تقديم مي کنم که با نبودش باعث شد من بتوانم اين کتاب را تمام کنم !
ازبچه ميپرسن اون كدوم حيواني هست كه به ماگوشت شير ماست كفش لباس ميده ميگه بابام
مادر پسره براش ميره خواستگاري، پدر دختره ميپرسه خوب پسرتون چه کاره هست؟
مادره ميگه: پسرم ديپلماته پدر دختره ميگه: اوه چه عالي! يعني چي؟ مادره ميگه: يعني از وقتي پسرم ديپلمش گرفته همينطوري ماته
حيف نون مي خواسته نماز بخونه، ميگه:
الحمدلله رب العالمين… خدايا! سرتو درد نميارم… ولاا لضالين
افغانيه رو مي خوان اعدام کنن ميگن حرف آخرت چيه ميگه کارگر نمي خواي
غضنفر داشته ميمرده به پسرش ميگه بعد از مرگ من به همه بگو بابام ايدز داشت ،پسرش ميگه : واسه چي ؟
ميگه : هم مريضيه باکلاسيه هم کسي سراغ مادرت نمياد..
از غضنفر مي پرسن اين علامت جمجمه و استخوان که دزداي دريايي دارن يعني چي؟ غضنفر يه کم فکر مي کنه ميگه يعني خوردن کله پاچه در کشتي ممنوع
از يه کچل مي پرسن اسم شامپوت چيه ؟
ميگه : من از شيشه پاک کن استفاده مي کنم.
![]()
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 23:6 :: نويسنده : رضا
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. « ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد. » آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد: « عزيزم ، شام چي داريم؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: « عزيزم شام چي داريم؟ » و همسرش گفت: « مگه کري؟! » براي چهارمين بار ميگم: « خوراک مرغ » !! ![]()
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 22:30 :: نويسنده : رضا
![]()
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 22:12 :: نويسنده : رضا
در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي رادر وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي کردن که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و.... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت. نزديک غروب, يک روستايي که پشتش بارميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد. ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده وزير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل ان سکه هاي طلا و يک ياداشت پيدا کرد. ![]()
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 22:3 :: نويسنده : رضا
![]() صفحه قبل 1 صفحه بعد ![]() |