|
سه شنبه 10 اسفند 1389برچسب:, :: 22:12 :: نويسنده : رضا
در زمان هاي قديم، پادشاهي تخته سنگي رادر وسط جاده قرار داد و براي اينکه عکس العمل مردم را ببيند، خودش را جايي مخفي کرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از کنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي کردن که اين چه شهري است که نظم ندارد. حاکم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و.... با وجود اين هيچ کس تخته سنگ را از وسط راه بر نمي داشت. نزديک غروب, يک روستايي که پشتش بارميوه و سبزيجات بود، نزديک سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناري قرار داد. ناگهان کيسه اي را ديد که وسط جاده وزير تخته سنگ قرار داده شده بود. کيسه را باز کرد و داخل ان سکه هاي طلا و يک ياداشت پيدا کرد. نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |